| کلبه عاشقانه (ملک) |
|
آرم وبلاگ
![]()
در هر نفسی که می تپی دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیری سلامي به گرمي عشق ، به زيبايي گلهاي بهاري و به كوبندگي تپش قلب و گرمي اشك، سلامي به سوزناكي غم ، سلامي چون اشك ، اشكي چون شمع ، شمعي چون نور و نوري چون تو و سلامي به وسعت اقيانوس هاي بيكران كه از اعماق قلبم سرچشمه مي گيرد و از راههاي پرپيچ و خم به سوي شما پرواز مي كند. كلاهم را از راه دور برايتان پست مي كنم. اگر نوشته هايم را روي درد تنهايي تان بگذاريد تحريرهاي نازك قلبم را خواهي شنيد. دردي كه سالهاست بر قفسه سينه نقش بسته است، .............دردي از تنهايي............................ ...............دردي از بي كسي.......................... ................و دردي از دل شكستگي..................... دوستان
شعروعکس
ستاره دنباله دار دوست سیا عکس کلبه دو عاشق مسافر تنها غروب عشق پرستوی عاشق تک پسر(طراحی قالب وبلاگ) معصومه روشنک پروانه مدلهای موی زنانه اورميا هك جستجوگر
طراح قالب
|
باز این چه شور وشرح در خلق آدم است
باز این چه نوحه وچه عذاب و چه ماتم است
فرا رسیدن ماه محرم ماه خون را به عموم مسلمانان و دوست داران آقا ابا عبدالله حسین(ع)و یاران آن حضرت راتسلیت میگویم.
عشق اگر از روز ازل در دل دیوانه نبود تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
عاشقت گشتم گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند
عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای اگر در خواب می دیدم غم روز جدایی را بدان هرگز نمی دادم خیال آشنایی را سفر کردم که از یادم بری تودبدم نمی شه آخه عشق یه عاشق باندیدن کم نمی شه زندگی یعنی،چکیدن هم چون شمع از گرمی عشق زندگی یعنی،لطافت کم شدن در نرمی عشق زندگی یعنی،دویدن بی امان در وادی عشق رفتن وآخر رسیدن بر د رآبادی عشق کنم هرشب دعایی کزدلم بیرون رود مهرش ولی آهسته می کویم الهی بی اثر باشد پرنده های قفسی ،عادت دارن به بی کسی عمرشونو تو بی همنفس،کز می کنن کنج قفس نمی دونن سفر چیه،عاشق دربدر کیه هر کی بریزه شادونه ،فکر می کنن خداشونه تا که بودیم نبودیم کسی کست ما را غم بی هم نفسی تا که رفتیم همه یار شدند ما که خفتیم همه بیدار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن لحظه که افتاد وشکست قرار است... قرار است امشب دو ماهی بمیرند که دیگر سراغی ز دریا نگیرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهای پیرند و بوی جهنم که آید از این شهر و مردان اینجا چه نا سر به زیرند تمام فصولی که می آید امسال بدون شک از ابتدا سر دسیرند بعید است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگیرند و یک سال دیگر گذشت و نفسه ام از این لحظه های پر از غصه سیرند شب سرد و بی انتهای زمستان قدمها مردد ولی ناگزیرند دو خط موازی رسیدن ندارند دو خط موازی فقط هم مسیرند
برای همه ی عاشقان: "ما همه وارثیم وارث عذاب عشق سهم اونکس بیشتر که میشه خراب عشق سوختن وفریاد زدن اینه رمز و راز عشق وقت از خود مردنه لحظه ی آغاز عشق..." نوشته شده توسط(13ملک) غم يار غم عشقت بيابان پرورم كرد هواي وصل بي بال و پرم كرد به من گفتي صبوري كن صبوري صبوري ترف خاكي بر سرم كرد چه غم ها آمد سراغم هر سه يك بار غريبي و اسيري و غم يار غريبي و اسيري چاره دارد ولي آخر كشد ما را غم يار شب ها صدای باد می آید صبح ها صدای ریزش باران در چشم من صدای خش خش خورشید و سایه گیسویی سیاه که هیچ وقت پیر نمی شود. سه نکته . اندیشیدن همانند دیدن نیست زیرا گاهی چشم ها دروغ می نمایانند اما آنکس که از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمی کند. ********************************************************************** همیشه سه چیز را فراموش کن : اول فقیر یا ثروتمند بودن، دوم خوبی که به دیگران کرده ای و سوم بدی ای که دیگران در حق تو کرده اند. ********************************************************************** شیرینی زندگی به داشتن و نداشتن هاست پس کام خود را همواره با تکیه بر موفقیت ها شیرین نگاه دارید. **********************************************************************
عشق يعني با جهان بيگانگی عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني سروراي آويختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني عطر گلهاي سفيد عشق يعني يك بغل دلدادگی
همیشه سبز می شکند
همیشه رنگها اون جوری تیستند که نشون میدهند همیشه عشق تو قصه هاست همیشه زمان بر علیه آدم هاست همیشه عشق فرمانرو دل ها است همیشه عاشق آخر راه همیشه دنیا اون جوری نیست که ما فکرش و می کنیم همیشه همین طوری بوده و خواهد بود ...دختر و بهار دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي با ناز ميگشود دو چشمان بسته را ميشست كاكلي به لب آب تقره فام آن بالهاي نازك زيباي خسته را خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشني دلكشي دويد موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او رازي سرود و موج بنرمي از او رميد خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار اي بس بهارها كه بهاري نداشتم خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان گويي ميان مجمري از خون نشسته بود مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب دختر كنار پنجره محزون نشسته بود فروغ بين حقيقت و رويا يك دنيا فاصله است حقيقت پيشه چشمام و رويا دست نيافتني حقيقت زندگي من تلخ و روياش شيرين به حقيقت تلخ نزديكم و از واقعيت رويا دور اي شيرين ترين رويا هرگز دست نيافتني نباش آفتاب نماينده حقيقت و شب نماينده روياست پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد راهي نروم كه بي راه باشد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار بر وفق مراد تنها دل ما دل نيست... نوشته شده توسط(13ملک)ترس شب تيره و ره دراز و من حيران فانس گرفته او به راه من بر شعله بي شكيب فانوسش وحشت زده مي دود نگاه من بر ما چه گذشت ؟ كس چه ميداند در بستر سبره هاي تر دامان گويي كه لبش به گردنم آويخت الماس هزار بوسه سوزان بر ما چه گذشت ؟ كس چه ميداند من او شدم ... او خروش درياها من بوته وحشي نيازي گرم او زمزمه نسيم صحراها من تشنه ميان بازوان او همچون علفي ز شوق روييدم تا عطر شكوفه هاي لرزان را در جام شب شكفته نوشيدم باران ستاره ريخت بر مويم از شاخه تكدرخت خاموشي در بستر سبزه هاي تر دامان من ماندم و شعله هاي آغوشي مي ترسم از اين نسيم بي پروا گر با تنم اين چنين در آويزد ترسم كه ز پيكرم ميان جمع عطر علف فشرده برخيزد (فروغ) نوشته شده توسط(13ملک)
چراهايی بزرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا انسان هر گاه دور از غوغاي روز مرگي و برتر از ابتذال زيستن به خود و به اين دنيا مي انديشد و در تامل هاي عميق ميگردد بر دلش درد پنجه مي افكند وسايه غمي ناشناس بر جانش مي افتد دور از نشاط و شعف در تنهايي اندوهگين خويش مي نشيند سر به دو دست مي گيرد نم اشكي و با خود گفتگويي دارد و بر خلاف ،هر چه به روز مرگي و ابتذال جهاني نزديكتر ميشود به پايكوبي و دست افشاني و شوق و شعفهاي كودكانه و گنجشك وار بيشتر رو ميكند؟ چرا همواره عمق و تعالي حال و روح و انديشه و هنر اندوه و حمق و پستي و ابتذال با شادي تو ام است ؟چرا از روزگار ارسطو قاعده بر اين است كه در هنر هر چه عميق است و جدي غمناك است و هر چه سطحي و مبتذل خنده اور و شاد؟چراانسانها و هر كه انسان تر بيشتر، به عمد در طلب اثار غم اور هنري اند و دوست دار اندوه ؟ مگر نه اين است كه اندوه تجلي روح است كه چون بر تر وآگاه تراست ، تنگي و تنگدستي جهان را بيشتر احساس كرده است؟ چرا مستي و بيخودي را دوست مي دارند؟مگر نه اين است كه پيوندهاي بسيار آنان با آنچه زيستن اقتضا ميكند ، مي گسلد و بار سنگين هستي از دوش روح مي افتد ، فشار خفقان آور و ملالت بار ”بودن“ سبك مي شود تنها در اين لحظات بي وزني است كه ياد تلخ غربت فراموش مي شود و چهره زنده ”هستن“ از پيش چشم محو مي گردد؟ چرا روحهاي بلند و دلهاي عميق اندوه پاييز ،سكوت و غروب را دوست تر مي دارند؟ مگر نه اينست كه خود را به مرز پايان اين عالم نزديكتر احساس مي كنند؟ نوشته شده توسط(13ملک)نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بر دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگ بارم را علی شریعتی بعدها مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله ميزد خون شعر خاك ميخواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غمناكم نهند بعد من ناگه به يكسو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من با ياد من بيگانه اي در بر آينه مي ماند به جاي تار مويي نقش دستي شانه اي مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان ميشود مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه اي خيره ميماند به چشم راهها ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك بي تو دور از ضربه هاي قلب تو قلب من ميپوسد آنجا زير خاك بعد ها نام مرا باران و باد نرم ميشويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ ( فروغ) نوشته شده توسط(13ملک)چه کسی شیطان را خلق میکند؟ آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجهبدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید. آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود. بله شيطان آنجاست که وجود ما از خدا دور ميشود تا به شيطان و گناه نزديکتر شود. مفهوم شيطان را خود ما خلق ميکنيم و بستر آن بی خدايی است. به دل هميشه دريات ... سرنوشت خويش را باور كن. كه باري، همان توان نهفته ی تست و نرم می شكفد و زندگی را از آن دست می آرايد كه تو خواسته اي. عقاب فاتح قله های زندگی باش و مسافر صبور دشتهای بی كران آن و هم بدين سان است كه واژه های (كار) و (زندگي) معنای اصيل خويش را باز می يابند و گلبوته های تلاش تو به گل می نشيند به دره های عميق احساس خويش سفر كن. كه در آنجا كسی را جز خويشتن (خود) باز نمی يابی و لحظه ها را غنيمت شمار و آنان را بنياد دنيايی كن هريك به فراخور خويش. و هرگز نوميدوار از فراز صخره های سخت زندگی آينده را نظاره مكن با ايمان به توان خويش از آن ميانه راهی بگشا به دنيای زيبای فرداها. و بدان كه در امتداد هر راه كه برمی گزينی همواره دشواری در كمين است. كه زندگی اگر نام آسانی داشت ديگر بر زمين، تلاش معنای خويش را از كف می داد و در آسمان .. رنگين كمان.
گذشته
حسرت دیروز و مخور در غم فردا مباش یار و در آغوش بگیر لحظه ای تنها نباش زندونی غم نباش حدیث ماتم نباش سرت و بالا بگیر از هیچ کسی کم نباش بخند به روی دنیا بگو که خنده آزاد قفس رو آنی بفروش بگو پرنده آزاد ازحرف راست نترس و بگودلت هرچی خواست موسیقی ورخص وعشق شادی مال جووناست زندگی شیرین میشه وقتی هوای عشقه خدای قلبهای ما فقط خدای عشقه وقتشه با هم باشیم یک دل و یک صدا شیم عاشقیم و جوونیم آخر با حالا شیم وقتشه با هم باشیم یک دل و یک صدا شیم با هم تو راه فردا عاشق لحظه ها شیم
دوستی دوستي آميزه اي از حرمت وعشق است که نازکي از آن مي ستاند وجاودانگي از اين. دوستي آن نخ طلايي است که قلب همه مردم جهان را به هم پيوند مي زند. دوستي واقعي تخمين احتياج ديگران است نه اظهار نياز خويشتن. پس آنها که آفتاب را به زندگي ديگران هديه مي دهند خود نمي توانند که از آن سهمي ببرند. دوست آنست که توي تاب تورا تاب مي دهد؛ روي نردبان تورا بالا مي گشد؛ دستي به پشتت مي زند؛ و در آغوشت مي گيرد و خداحافظي مي کند. قيمت لحظه ها را نمي توان سنجيد؛ در آن هنگام که دوستي شکل مي گيرد. آنگاه که جامي را قطره قطره پر مي کنيد، دست آخر با قطره اي سرريز مي شود... و به زنجيره مهربانيها نيز، يکي هست که سر انجام دل آدمي را لبريز کند. ودر آخر اينکه زبان دوستي واژه نيست معناست. بازگشت به عشق هدف عشق کامل شدن و شادکامي است. عشق با تماس دو قلب به يکديکر و در هم آميختن دو روح به وجود مي آيد. برگرفته از کتاب بازگشت به عشق خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار خانه ی دوست کجاست؟ آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد وبه انگشت نشان داد، سپيداری و گفت: نرسيده به درخت ، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتراست و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به درمی آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دوقدم مانده به گل پاي فواره ی جاويد اساطير زمين مي ماني و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد در صميميت سيال فضا ، خش ، خشي مي شنوي : كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي « خانه دوست كجاست» زند ه یاد... سهراب سپهری غمي غمناك-از مجموعه مرگ رنگ راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. *** مي كنم، تنها، از جاده عبور:دور ماندند ز من آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افروز مرا بر غم ها. ***فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. ***نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! ***خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ *** مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است. *****
نوشته شده توسط(13ملک)
مهتاب بی تومهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار توابریز شداز جام وجودم شدم آنعاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صدخاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی برلب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ماه فروریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب وصحرا گل وگلسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی از این عشق حضر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حضر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم ، نگسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم چون به دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه برعشق توخندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم ، نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت شب آن شب وشبهای دگر هم نگرفتی دگر از عشق آزرده خبرهم نکنی دیگر ازآن کوچه گذر هم بیتو اما، بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم |
منوي اصلی
امكانات
خانگي سازی وبلاگ اضافه به علاقه منديها بارگذاری مجدد صفحه ذخيره كردن صفحه پرينت صفحه آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
شهریور 1387
مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آمار
» تعداد بازدیدها:
» مرورگر: امکانات اضافي
|
All Rights Reserved by 13am.Blogfa.com - © 2006